ما را در سایت این بنده ی روسیاه برمی گردد... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 146 تاريخ: يکشنبه 8 بهمن 1396 ساعت: 16:48
« بسم ربِّ الشُّهداءِ و الصّابرین »تفنگت را زمین مگذار در شب خیزِ طوفان ها...که در راهند گمراهان و گمراهند میزان ها...هوای "گرگ و میش" دشت از روزی خبر داردکه در آن نی لبک سودی نمی بخشد به چوپان هاتفنگت را زمین مگذار این هشدار تاریخ استکه هرجا بوده انسانی کنارش بوده شیطان هامسلمان! لا تَخَف! برخیز و معنا کن شهامت راو لا تَستَوحشوا! حالا که قبل از ما،مسلمان ها...یکی میثم شد و آتش به پا کرد و بهشتی شدیکی مختار شد بین حسین و ابن مرجان ها...همیشه رفتنش آری به سود خیل بسیاری ستچه "مالک" باشد از کوفه ، چه "حاج احمد" به لبنان ها*مجاهدهای سازش گر...رجزخوان های در سنگرطلبکاران پوچ اندیش...خیل سست ایمان هاهمه امروز باید ماست ها را کیسه می کردنداگر می بود آوینی اگر بودند چمران ها...اگر #آتش زده بر #اختیار دوستان،دشمنملالی نیست تا هستند مردان دبستان هاهلا! ای آن که یک عالم نگاهش خیره بر راهت#تفنگت_را_زمین_مگذار_در_شب_خیزِ_طوفان ها*حاج احمد متوسلیان را می گویم که از نگاه بعضی ها که بودند و هنوز هم هستند دندانی کرم خورده بود! و اگر بود...هست...و برمی گردد...ان شاءالله.پ.ن: برسد به دست طلبکاران پوچ اندیش... ! این بنده ی روسیاه برمی گردد......ما را در سایت این بنده ی روسیاه برمی گردد... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 138 تاريخ: يکشنبه 8 بهمن 1396 ساعت: 16:48
... یا حَبیبَ التَّوّابین...روز اولی که خواستم راه بیفتم به سمت دانشگاه...با خدا عهد بستم که کفش هام پوتین های جنگم باشن...و پوشیدم....و رفتم! امروز آخرین امتحانِ آخرین ترم هم تموم شد و من فارغ التحصیل شدم...سه سال و چهار ماه از اون اولین روز و اولین عهد،گذشت...! اتفاقات تلخ و شیرین زیادی تو این مدت برام افتاد...نمی دونم چقدر موفق بودم به عهدم وفا کنم...چقدر لرزیدم..چقدر لغزیدم...نمی دونم...فقط می دونم که دلم برای تک تک اون لحظه ها تنگ میشه...لحظه هایی که دیگه برنمی گردن...من توی این دانشگاه بچگی ها کردم...بزرگی ها کردم...من توی این دانشگاه عاشق شدم...من توی این دانشگاه خندیدم...گریه کردم...زمین خوردم...ایستادم! هیچ کدوم از این لحظه های مقدس رو نمی تونم از ذهنم پاک کنم...به قول شاعر...من سنگ که نیستم فراموش کنمآرام بایستم فراموش کنم...خندیدنمان می رود از یاد ولی...من با تو گریستم...فراموش کنم؟!اما به خودم قول دادم که امروز برم...و ان شاءالله یک روز با قدرت برگردم...در کسوت استادی شاید...! رضاً برضائک.توکلت علی الله و علی الله فلیتوکل المتوکلون...پ.ن1: مهم ترین دستاور این دوران این بود که هرچقدر بیشتر رفتم جلو فهمیدم کمتر می دونم!پ.ن2: خدای عزیزم گفت " فاذا فرغتَ فانصَب "...پس هنگامی که از کاری فارغ شدی قامت راست کن و به کار دیگر بپرداز.#کارشناسی_حقوق #پیش_به_سوی_کار این بنده ی روسیاه برمی گردد......ما را در سایت این بنده ی روسیاه برمی گردد... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 186 تاريخ: يکشنبه 8 بهمن 1396 ساعت: 16:48